الشيخ علي الكوراني العاملي ( مترجم : ژرفا )
50
نبرد جمل ( فارسى )
بنگارد ؟ اگر خلافت ابوبكر ، امت وى را تا روز قيامت از گمراهى و ناتوانى دور ميداشت ، چرا امت دچار اختلاف شدند و به تكفير يكديگر پرداختند و خون صدهاهزار تن ريخته شد ؟ 4 . مايه شگفتى است كه عموم عالمان دستگاه سلطه ، سخن عايشه را نادرست نشمرده و او را دچار خطا ندانستهاند ؛ بلكه سخن وى در تصريح به خلافت بنيتيم را پذيرفتهاند ! در كتاب ارشاد السارى آمده است : « معناى آن روايت اين است : به خلافت ابوبكر وصيت ميكنم ؛ زيرا نميخواهم ديگران سخنى گويند يا تمناگران تمنايى كنند . » ( ارشاد السارى بشرح البخاري ، 10 / 270 ) ديگر شارحانشان نيز اين سخن را همين گونه تفسير كردهاند . حال بايد ديد كدام راست ميگويد : عايشه يا پدرش ! 5 . اما امويان برآنند كه حاكميت قريش از آنِ بنيعبدمناف يا بنيهاشم است . طبرى گويد : سعيد بن عاص با مروان بن حكم در منطقه ذات عرق ديدار نمود و گفت : « كجا ميرويد ، حال آن كه كشتهى شما بر تنههاى شتران جاى دارد ؟ قاتلان وى را بكشيد و سپس به خانههاتان بازگرديد و خودتان را به دست خودتان نكشيد ! » گفتند : « نه ؛ ما حركت ميكنيم تا بلكه همه قاتلان عثمان را بكشيم . » سپس سعيد با طلحه و زبير ديدار كرد و گفت : « به من راست بگوييد ! اگر شما دو تن پيروز گرديد ، كدامتان حكومت را در دست خواهد گرفت ؟ » پاسخ دادند : « هر كدام از ما كه مردم او را انتخاب كنند . » سعيد گفت : « پس خونخواهى عثمان را به فرزندان وى واگذاريد ؛ زيرا شما [ مدعى هستيد كه ] براى خونخواهى وى حركت نمودهايد ! » گفتند : « بزرگان مهاجران را واگذاريم و اين كار را به فرزندانشان وانهيم ؟ » سعيد گفت : « من بر اين عقيده نيستم كه براى بيرون بردن خلافت از بنيعبدمناف كارى كنم . » پس بازگشت و آن قوم روان شدند كه ابان و وليد ، فرزندان عثمان ، نيز با آنان همراه بودند . در ميان راه دچار اختلاف گشتند و گفتند : « چه كسى را براى حكومت فراخوانيم ؟ » ( تاريخ طبري ، 3 / 472 ) در نهاية الارب آمده است : آنگاه كه عايشه از مكه حركت نمود ، مروان بن حكم اذان درداد و آمد تا نزد طلحه و زبير رسيد و گفت : « به كدام يك از شما به نام حاكم سلام دهم